یک پنجره
گاهی باید دوباره نوشت برای بوی باران برای بادبادکی که روی آسمان شناوراست و دستان من به آن نمی رسد .. آسمان سرد ،زمین سرد /دلم برای قاصدک های افتاد در حوض آب سوخت /همه خوابند ،انار برهنه ،پیچک و لیمو/ شاید باغچه با هیاهوی گنجشک ها از خواب زمستان بیدار شود / باشد/ باشد که آسمان سرد ،زمین سرد /بلبل خسته باشد /و نرگسی های سبز مست باشد /
پ . ن : واین سر انگشتان توست که کتاب شب مرا هر شب ورق می زند ... پ.ن: چیزی نشد کودک باشی ، بهانه گیر می شوی ، نق می زنی ، گریه می کنی و آخر وقتی فکر می کنی

برای لحظه های بی خودیی که روی پاشنه در مانده بود
برای هیچ بودن و هیچ کس بودن
برای صدای باد در شب وصدای جیرجیرک های مزاحم

رسیده ای ، می نویسی تمام . یکی پیدا می شود به خودت می گوید
: نگاه کن دیگر بچه نیستی بزرگ شده ای کمی اندکی از بیشتر .
می بینی باز تازه ، تازه تر شدی .
انقدر این تازه گی برایت پیش خواهد آمد که فقط قدم های خودت را می بینی
.پشت سر هم ....پشت سرهم تازه می شوی .تازه مثل تازگی هوای دم صبح
تابستان باشد یا زمستان فرقی نمی کند . بعد نفس می کشی ...
این بار هم تازه شده ای
حالا دیگر چای ، آب میوه یا نسکافه را که خورده ای
( شما چه نوشیدنی میل می کنید )
تلخ باشد ، شیرین یا ترش هر کدام را تا حالا سر کشیده اید
چه مزه ای بود تازگی برایت داشت یانه
شاید هم مزه اش هنوز توی دهنت هست .
ولی می بینی همان یک لیوان مانده و می ماند ـ و همان قدر داری که داری
چه بخواهی و چه نخواهی با دو دست محکم گرفته ای .
می گفتی زندگی چه می شود :زندگی همان است که هست...
و تازه و تازه ...
| Design By : Night Skin |

