تبليغاتX
یک پنجره


یک پنجره



گاهی باید دوباره نوشت
برای لحظه های بی خودیی که روی پاشنه در مانده بود

 

برای بوی باران
برای هیچ بودن و هیچ کس بودن
برای صدای باد در شب وصدای جیرجیرک های مزاحم

 

برای بادبادکی که روی آسمان شناوراست و دستان من به آن نمی رسد ..

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت توسط ترنم| |

 

 

آسمان سرد ،زمین سرد /دلم برای قاصدک های افتاد در حوض آب سوخت /همه خوابند ،انار برهنه ،پیچک و لیمو/ شاید باغچه با هیاهوی گنجشک ها از خواب زمستان بیدار شود / باشد/ باشد که آسمان سرد ،زمین سرد /بلبل خسته باشد /و نرگسی های سبز مست باشد /

 

پ . ن : واین سر انگشتان توست که کتاب شب مرا هر شب ورق می زند  ...

 

پ.ن: چیزی نشد

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت توسط ترنم| |

 

 

کودک باشی ، بهانه گیر می شوی ، نق می زنی ، گریه می کنی و آخر وقتی فکر می کنی
رسیده ای ، می نویسی تمام . یکی پیدا می شود به خودت می گوید
: نگاه کن دیگر بچه نیستی بزرگ شده ای کمی اندکی از بیشتر .
می بینی باز تازه ، تازه تر شدی .
انقدر این تازه گی برایت پیش خواهد آمد که فقط قدم های خودت را می بینی
.پشت سر هم ....پشت سرهم تازه می شوی .تازه مثل تازگی هوای دم صبح
تابستان باشد یا زمستان فرقی نمی کند . بعد نفس می کشی ...
 این بار هم تازه  شده ای 
حالا دیگر چای ، آب میوه یا نسکافه را که خورده ای
( شما چه نوشیدنی میل می کنید )
تلخ باشد ، شیرین یا ترش هر کدام را تا حالا سر کشیده اید
چه مزه ای بود تازگی برایت داشت یانه
شاید هم مزه اش هنوز توی دهنت هست .
ولی می بینی همان یک لیوان مانده و می ماند ـ و همان قدر داری که داری 
چه بخواهی و چه نخواهی با دو دست محکم گرفته ای .
می گفتی زندگی چه می شود :زندگی همان است که هست...
و تازه و تازه ...

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت توسط ترنم| |

دیگر این پنجره بگشای ‌که من
به ستوه آمدم از این شب تنگ !
دیر گاهی است که در خانه همسایه من خوانده خروس.
وین شب تلخ عبوس
می فشارد به دلم پای درنگ .

دیرگاهی است که من در دل این شام سیاه ،
پشت این پنجره ، بیدار و خموش ،
مانده ام چشم به راه ،
همه چشم و همه گوش :
مست آن اختر شبتاب که می سوزد گرم ،
مات این پرده شبگیر که می بازد رنگ ـ

آری این پنجره بگشای ، که صبح
می درخشد پس این پرده تار .
می رسد از دل خونین سحر بانگ خروس
وز رخ آینه ام می سترد زنگ فسون :
بوسه مهر که در چشم من افشانده شرار ،
خنده روز که با اشک من آمیخته رنگ ...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت توسط | |

 
 
عاشق شد و خدا شمشیری به او داد، که عشق شمشیربازی است. شمشیری نه برای آن که بزند و نه برای آن که بکشد و نه برای آن که زخم بگذارد و خون بریزد. شمشیری تنها برای آن که بداند عشق، بازی است. بازی ای بسیار سخت و بسیار ظریف و بسیار خطیر. خدا شمشیری به او داد تا بداند دیگر نه نشستن جایز است و نه خوابیدن و نه آسودن. زیرا آن که شمشیری دارد باید در معرکه باشد؛ هشیار در میانه میدان.  
 
 
  اما آن شمشیر که خدا در آغاز به عاشقان می دهد، شمشیر چوبین است. زیرا که عشق در ابتدا به این و آن است و به کسان و ناکسان است. اما نه زخم شمشیرهای چوبی، چندان کاری است و نه درد شمشیرهای چوبی، چندان عمیق و نه مرگ با شمشیرهای چوبی، چندان مرگ. جهان اما میدان شمشیربازان چوبینی است. و بسیاری به زخم شمشیرهای چوبی از پا می نشینند. بسیاری به شکستن شمشیرهای چوبی شان دست از بازی می کشند. و بعضی چنان فریفته این بازی اند و چنان سرگرم، که گمان نمی برند بازی ای بزرگ تر نیز هست و حریفی قَدرتر و شمشیری بُراتر.
و این زمین آکنده است از شمشیرهای چوبی شکسته و شمشیرهای موریانه خورده و شمشیرهای زینتی بی کار آویخته بر دیوار...
 
هرچند بازی با شمشیرهای چوبی را هم لذتی است و شوری و شادی ای؛ اما چه شکوه ناچیزی دارد این بازی که شمشیرش چوبی است و حریفش این و آن میدانش به این کوچکی.
اما گریزی نیست که عاشقان، بازی را به شمشیری چوبی آزموده می شوند و آماده.
و آن کس که به نیکویی از عهده بازی با شمشیرهای چوبی برآید، کم کم سزاوار آن می شود که خدا شمشیری راستین به او بدهد؛ بُرنده و برهنه. و آن گاه است که خدا خود به میدان می آید تا حریف، عاشق شود و همبازی اش. و آن که با خدا شمشیربازی می کند، می داند که هرگز نخواهد برد. او برای باختن آمده است. اما چه لذتی دارد این بازی؛ بازی با خداوند. و چه شورانگیز است زخم این شمشیر و چه شیرین است درد این شمشیر و چه خوش است مرگ، زیر چکاچک رقص این شمشیر...

و عاشقان می دانند که زندگی چیزی نیست جز فرصت شمشیربازی با خدا.
 
نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت توسط ترنم|

 

صدایت می زنم
آنگاه
که از نامهربانی ها به تنگ آید دلم
مادر

نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت توسط ترنم| |

باتوام
خودم هستم
دارم قدم می زنم در شهر خودمان
به نمایشگاه می رسم تندیس هایی از انسان
از انسان ، قرن ها پیش به نمایش گذاشتند
به دنبال کتاب شعرم آمده بودم
هیچ کتاب شاعری را نمی دیدم همه برداشتی از آن دست نوشته ها بود
که خودت نوشته بودی کسی شعرهایش را به ریالی نمی خرید خودم با تو هستم
کسی شعر های خودت را چاپ کرد و فروخت به خودم هیچی نشد - این بار خودم
شعری را خوانده بودم و به خیال خودت شاعر شده بودم !-

در ایستگاه اتوبوس که منتظر بودم یکی از آن تندیس های نمایشگاه را دیدم
آدمی فقیر که شبها روی صندلی های ایستگاه اتوبوس خوابیده بود
مردی شبیه مردی دیگر ........دیگر تندیسی نبود از قرن های گذشته راه می رفت
قدم می زد و چهره اش پر از خاک رو به های شهر بود
کارگران شهرداری هم مشغول جمع کردن زباله های شهر بودند
راستی خاک رو به های چهره این مرد که تقدیر او را از تخت خواب نرم گل گلیش
به صندلی های ایستگاه اتوبوس کشنده و شب را به صبحی پوچ می رساند
چه کسی تمیز خواهد کرد ؟ خودت بگو گوش می کنم !

بوی نان تازه اول صبح
از کنارم رد شد همه ی تازگی نان گرم
نان گرم ، که گرمیش دستان خودت خودم را می سوزاند با توام
به کی اشاره می کنی با خودت هستم بگو!
خودم بگویم !
به چشم می گویم
خودم

دخترکی دیدم زیر درخت که تن برهنه اش را با برگ های خشک می پو شاند
پیرمرد ژولیده رهگذری که از خودت به خودم حرف می زد کمی نان خشک در
دستش بود
در این شهر پشت دیوارها که از آجر و سیمان ساخته شده اند
انسان هایی هم هستند از جنس تظاهر
هیچ وقت مزه نان خشک را نفهمیدن به قول پیرمرد نان خشک هم خو شمزه است

اگر فردا دوباره دیدمت به چه نام بخوانم تو را

نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت توسط ترنم| |

 

وقتی که رفتم شعری برایم گفتی 

وقتی که ماندم شعری برایم بگو

وقتی که دیگر نیستم !

نگفتی چه شعری گفته ای ..

نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت توسط ترنم| |

 

در کوی نیکنامی ما را گذر ندادند
                                         

                                      کر تو نمی پسندی تغییر کن قضا را

نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت توسط ترنم| |

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید       گفتم که ماه من شو گفتا اگر بر آید

گفتم زمهرورزان رسم وفا بیاموز            گفتا زخو برویان این کار کمتر آید

گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم             گفتا که شبرو است او از راه دیگر آید

گفتم که بوی زلفت گمراه عالم کرد          گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

گفتم خوشا هوائی کز باد صبح خیزد        گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبرآید

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت      گفتا تو بندگی کن کوبنده پرور آید

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد            گفتا مگوی باکس تا وقت آن در آید

     گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد   

  گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید 

 

گاهی وقت ها فکر می کنم چند قدم دیگر تا یک قدم مانده ..

نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت توسط ترنم| |

 

 

 

مگر این  کودک چند ساله است که کسی او را بشناسد
مطمئنم تو مرا می شناسی
گویند آتش را با آتش درمان می کند
هنوز هم زیر خاکستر آتشی مانده
این درد را بر من ببخش می خواهم تا ذره آخر بسوزم

خاصیت اهلی شدن است، حداقل کودکی قد می کشد ...

آسمانمان چه بی صدا می بارد.....

پ.ن :گفتنی :چه از عشق نگویم از عشق گفته ای عاشق محبوبی !
گفتم : چه از عشق گویم ، چه از عشق جویم
من در تو چه دانم
تو دانی
خدایا..



نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت توسط ترنم| |


Design By : Night Skin